یک سال گذشت

دختر دلبندم
همیشه زندگی اونجوری که بخوای نیست.زندگی پستی و بلندی های زیادی
داره. تو زندگی خدا آدما رو خیلی امتحان میکنه و انشاالله همه از این امتحانات
الهی سربلند بیرون بیاییم.
30آبان سال نود دختر عمه بابایی یعنی صمیمی ترین دوست مامانی رفت پیش
خدا.
سمیه یه فرشته ای بود که فقط بیست سال اومد رو زمین و برگشت پیش خدا
و همه رو مخصوصا مامان و باباش رو داغدار کرد.
من و سمیه خیلی با هم صمیمی بودیم و چهار سال هم کلاس بودیم خیلی
هم دیگه رو دوست داشتیم. چه شبهایی که تا صبح باهم نبودیم و تو کارای
درسمون بهم کمک نمیکردیم.
وقتی سمیه جون پرواز کرد و رفت پیش خدا شما تو دل مامانی بودی و هفت
ماهت بودوخیلی میخواست تو رو ببینه ولی خدا نخواست...
هیچ موقع اون صورت زیبا و لب خندونش رو فراموش نمیکنم و هر روز حتی یک
صلوات هم شده براش میخونم.
روحش شاد و یادش گرامی باد.
عزیز خوشکلم
دیگه بگم از مریضید تو مهمونی و عید غدیر
پنجشنبه یازدهم آبان از صبح مریض شدی اسهال و استفراغ.
شب خانواده خاله طاهره و دایی اینا از اردکان برای دفعه اول اومدن.
بعداز شام حالت بدتر شد و با خاله طاهره و بابایی بردیمت بیمارستان حضرت
معصومه.
قربونت برم کوچولوی مامانی طاقت دیدنت مریضیت و ندارم.بستری شدی و تا
صبح پدر منو درآوردی. انگار زمان وایساده بود و صبح نمیشد. من تا صبح بغلت
کردم و تو راهروی بیمارستان راه میرفتم و برای سلامتی همه ی بچه ها دعا
میکردم. هر پنج دقیقه یه بار عوضت میکردم خیلی گریه میکردی چون سرم هم
تو دستت بود میخواستی در بیاری.
بیچاره اون مهمونا خونه تنها موندن و من نمیتونستم ازشون پذیرایی کنم.![]()
صبح که دکتر اومد پاهام دیگه جون وایسادن نداشت بابایی رو به زور راضی
کردم رضایت داد مرخص شدیم وگر نه دکتر گفت هنوز باید تحت درمان بمونی و
وقتی اومدیم خونه مهمونا داشتن میرفتن حرم خیلی شرمندشون شدم
شنبه روز عید غدیر همراه مهمونا رفتم اردکان
چون هنوز مریضید خوب نشده
بود و منم دست تنها خیلی خسته میشدم.![]()
یکشنبه بردمت دکتر میراب چهار تا شربت بهت داد. چون تبت هم خیلی بالا بود.
.gif)
چهارشنبه یخرده بهتر شدی و کمی میخندیدی کم کم داشتی شیطونیات رو
شروع میکردی و پنجشنبه باباجون آوردمون قم.![]()
خدا جون همه مریضا رو شفا بده.الهی آمین
![]()



یک سال گذشت
